تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

بدون عنوان

زن کنار پنجره اتاقم ایستاده،( شباهت عجیبی به من داره).سیگارش و لای انگشتاش محکم گرفته  به سمت بالا.سیگارو به لبهاش نزدیک می کنه،گوشه چشم راستشو تنگ می کنه،دودو می کشه  تو سینه اش.دود اروم از لای لبهاش میاد بیرون.صورتش و بر می گردونه.از دود سیگار بدش میاد.چون از خودش بدش میاد.چون دود می دوه توی تنش و بخشی از وجودشو با خودش می یاره بیرون.می گه عاشق سیگار کشیدنه چون باعث می شه بتونه بخشی از خودشو دور بریزه.آتش بزنه،خاکستر کنه.به طرفم میاد.دستامو تو دستاش می گیره.می گه دستام خیلی خاص به نظر می رسن.بهش می گم که چقدر گردن بلند و دستای استخونیشو دوست دارم.انگشتشو می زاره روی گردنم می کشه تا روی سینه ها م.می گه من این انحنا رو دوست دارم.دستشو می کشه روی گونه هام و می گه چقدر گونه هات برای بوسیدن ،احساس زن بودنت رو فرو می ده رو لبها.نمی فهمم از چی حرف می زنه.من فکر می کنم یه زن حتما باید شلوار لی داشته باشد.می گه من بعد سکس دلم یه لیوان آب می خواد.ازش می پرسم تا حالا چند با رسکس داشتی.می گه به اندازه همه رویاهام .سیگارو می زارم بین لبهام.آتش می گیره و دود همه جارو پر می کنه.می گم من دوست دارم مردها فکر کنند من زن هرزه ای هستم ولی به کسی پا نمی دم.اون می گه ولی من دوست دارم مردها فکر کنند من زن هرزه ای نیستم ولی به همه پا می دم.بهش می گم دیشب خون دماغ شدم.و یه دفعه به نظرم رسید زندگی یعنی خون.خونی که از رگهای من فرار می کنه و نمی دونم کجا می ره.اون مب گه ولی به نظر من  زندگی یعنی خودکشی با دستهای بسته.می گم باید از این خونه بریم.توی خونه جدید هم به اندازه اینجا راحتی.سیگارو از صورتش دور می کنه.چشماش پر اشک می شه.بهم می گه  چقدر کوتاه و شمرده حرف می زنی وقتی می خوای منو از در خونت دور کنی.این عجیب نیست....دستهامو می زارم دو طرف صورتش.بهش می گم تو شبیه سی سالگی منی.این عجیب نیست....اگه تو نباشی دیگه من برام بی اهمیته .این عجیب نیست...

ولی نمی دونم چرا با وجود اینکه می دونست بدون اون هیچم...خود کشی کرد و مرد....ومن برای خودم مهم نیستم ....دیگه هیچ وقت.............................................................................

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت   توسط مریم  | 

آلزایمر

تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید  به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم...

گفتی میری که یه روز خوب با یه احساس خوب برگردی.گفتی میری که یه روز بی خبر بیای منو از خواب بیدار کنی.بگی چقدر بی تو بودن سخته.بخدا سخته.راستی کی رفتی.؟ همون موقع که من چشمام خیس بود یا وقتی که هر چی چشم دوندم جای پاتم ندیدم.بگو.کی رفتی...؟

نمی خواستی باور کنی میون من و تو فاصله ای بود از جنس حرف که هیچ وقت پر نشد......

تو روزهایی که همه دنیام این شده بود که یکی منو ترک کرد و یکی باید باشه که برای موجود ترک شده اشک بریزه.بهترین راه این بود بخزم گوشه اتاق کنار بخاری.همون که می گفتی آخر تو رو می کشه.دستم بره روی شمارهای تلفن و بگم بیان .هر جور که شده.هم آغوشی بهترین راه فراموشی خودمه...من با اون بخاری هنوزم زنده ام.حالا برگشتی که چی بشه..؟

چرا من فکر می کردم قبل از اونکه منو ببینی عاشقم بودی....چرا متوجه احساس هیجان تو از این که چشمهای من شبیه دخترک فاحشه بود،نشدم.چرا بو نکشیدم هوای مه آلود اطراف بدنتو.اومده بودی عادت بدی یا عادت کنی ،من بی حوصله رو. ببخشمنو که فرو رفتم بین ذرات معلق دود و بی اشتهایی

راستی چرا فکر می کردم  قبل از دیدنت دچارت شدم.هم آغوشی با چاشنی همذات پنداری و یک مشت حرف حساب.حتی بدون عنوان عشق به نظرت لذت بخش تر نیست.؟..راه تو از من جدابود...

همیشه درگیری عجیبی با زمان داشتم.همیشه از عقربه های ساعت جا می موندم .نفهمیدم ثانیه ها چطور بی صدا ُدارن به دار کشیده می شن. نفهمیدم نیمه شب فاصله کجاست.نفهمیدم دقیقه های دردهای مشترک به کجا می رسند.نفهمیدم سپیده صبح که همیشه با نفرین من همراه بوده با کدوم ساعت مشغول عشقبازی میشه و زمان و طولانی تر می کنه.این روزها و ماه ها و سالها کی می گذره تا تن من شکل فراموشی بگیره.هنوز خوابم نه..؟

هجوم احساس او زودتر از برق و باد تو رو برام کمرنگ کرد و انگار اصلا اومده بود که جایی بیشتر از تو بگیره.می خوام بگم خسته ام.می شه برام یه پتوی گرم بیاری.و می تونم ازت خواهش کنم که دور شی.او اینجاست.... تو جزیی از وجود منی ،اسم یه قصه قشنگه.راستی داستانشو شنیدی...

تا حالا شده احساس کنی منطقت به هم ريخته.تمام خطوط تنت به هم گره خورده٬ انگار از همه دوری٬نمی تونی نفس بکشی٬با همه احساس غريبی می کنی. چقدر سخته که تو اين حالت به اطرافيانت بفهمونی به خاطر عشقت نيست که تاب و قرارت و از دست دادی...يه چيزهايی هست تو زندگی که خيلی بيشتر از عشق آدم و بی تاب می کنه. حس می کنه داره تو يه اقيانوس غرق می شه٬دست و پا می زنه٬تموم انرژيش صرف می شه..اما يه روز به خودش می ياد..می بينه آب حتی تا مچ پاش هم نيست...

من تنها به این فکر می کنم که تو چه می رفتی و چه نمی رفتی من باید می رفتم.این شاید بزرگترین اعتراف من بود وقتی که بزرگترین خطای زندگیم تو بودی...

تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید  به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط مریم  | 

پنج تا سیگار

داری میای و صدای تو بلند داره اسممو صدا می کنه.زنگ درو می زنی تند تند پله ها رو قدم بر می داری و چهار طبقه رو مثل باد می یای بالا.در خون رو می زنی و صدات بلند اسم منو فریاد می زنه.در که باز می شه راست میای سمت اتاق من.از خواب بیدار میشم.از پنجره پایین و نگاه می کنم،حتی جای پاتم اون پایین نیست.حتی صدایی هم تو فضا نمی پیچه...نیلوفر نیلوفر...صدای مامانه که می گه از خواب پاشو ساعت یک و نیمه.وای ظهر لعنتی.نیلوفر...نیلوفر...مامان نمی دونه که من دلم می خواد بمیرم.می خوام از جام بلند شم،پتومو بزنم کنار و برم تو خیابون و هر کسی و که میبینم در موردش فکر نکنم.دلم می خواد با یک سانت فاصله از زمین بوم و اون مرد شونه پهن و پیدا کنم و بهش بگم منتظرتم  اما یادت باشه که من از انتظار بدم میاد......خاک بر سرم.شدم مثل دخترهای چهارده ساله احمق.یعنی من هنوز نفهمیدم هیچ احساسی نیست که خاص باشه....نمی تونم تکون بخورم.می تونم مثل یه زن همیشه منتظر توی رختخواب دراز بکشم و به مرد شونه پهن فکر کنم که قراره بیاد و ما لیات سنگینی و پرداخت کنه و منم بهش سود بدم،سودی که بتونه باهاش دنیارو تو دستهاش بگیره.نه دکتر این حرفها نیست.مرد شونه پهن نمی خوام.چرا بهم دروغ میگید.تو رو به خدا بسه.....

نمی دونم چم شده که حتی نمی تونم غلت بزنم.انگار تو سکوت گرم شبهای تابستون منجمد شدم...نیلوفر...نیلوفر....پاشو یه لیوان شیر برات گرم کردم.می خوام بگم مامان من دوست دارم از خواب که بیدار شدم پنج تا سیگار پشت هم بکشم.جرات دارم بگم تا من و خودش و این خونه رو آتیش بزنه.ولش کن.مامان می دونه که من خواب ظهرو دوست دارم.می دونه که من دوست دارم همه بعدازظهرو بخوابم.یه صدایی تو گوشم می پیچه.انگار همه آدمها دورم جمع شدن.همه آدمهایی که یه جورایی بهشون بدهکارم..نیلوفر....نیلوفر... پاشو....

یه بسته دیگه قرص خواب آور......

( مثل اینکه یه جایی دور و برت پر از کوه های بلند باشه.یه کلمه رو داد بزنی و ساعتها به انعکاس صدا گوش کنی-صدای تو همینطور توی سرم تکرار می شه ....تو جزیی از زندگی من هستی....)

لختی بدن و سکوت طولانی خواب

نیلوفر...نیلوفر...پاشو....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

همیشه وقتی قرار بود بریم مهمونی برای حاضر شدن همه خونه رو به هم می ریختم.اون دنبالم می دوید و هر چیزی و مرتب سر جاش می گذاشت و با خنده بهم می گفت مریم ما دوباره قراره برگردیم خونه ...ما قراره برگردیم ....دارم میرم مهمونی .خونه رو به شدت بهم ریختم.....یه صدایی تو گوشم زنگ می زنه....مریم مریم مریم ما نه ببخشید تو قراره دوباره برگردی تو این خونه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

....فهمیده بودم.حس کرده بودم.من حسم قوی بود.حتی لحظه های با هم بودنتون و می فهمیدم.اما باور نمی کردم.همه احساس تو همون لحظه گذرا برای صید حشره تو مرداب بود.نه...باور کرده بودم.به روی خودم نمی اوردم.چون فکر می کردم من همیشه پاییز زندگی توام....سنم رفته بالا.پیر شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط مریم 

  می دونم یه خونه ای که مدیریت آشپزخونه اش با آدم باشه هر زنی رو وسوسه میکنه...اما .............
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط مریم  | 

معده درد شدید همراه با تاخیر

 

این از اون شبهایی که دوست دارم تا ابد ادامه پیدا کنه.دیگه از مدارا کردن با خودم خسته شدم.همیشه فکر می کردم جنگیدن برای بدست آوردن چیزیه که آخرشم به دست نمیاد و فقط نیمی از خودت و از دست می دی.اما الان فکر می کنم جنگیدن یعنی من هستم.زندگی می کنم و بدست میارم. حتی اگه شاید بدست نیارم.اما جنگیدم.تلاش کردم که بدست بیارم...

تو این روزگار عجیب که آدم می ترسه لخت بین آدمهای دیگه قدم برداره و سرشو بالا بگیره،من همه عمر دکمه های لباسم و محکم بستم و هیچ دری و باز نذاشتم برای ورود یه حس جوون و جوندار که بیاد بره تو همه تار و پود بدنم.همیشه منطق و جزو اصول زندگیم کردم ولی الان می خوام غرق در احساس باشم.چون هستم.بین انگشتهای دستم انگار اثری از عشق یه زن با خطوط پررنگ حکاکی شده و دارم از نبودنش درد می کشم.مثل مردمانی که در سالهای پر شتاب جوانی  فقط گوشه ای از این کره خاکی رو پیدا کردن و هی دور خودشون چرخیدن و وقتی تو زندگی  به آخر خط رسیدن،میبینن دستهاشون خالیه و هیچ چیز برای عرض اندام ندارن.بدترین حسهای دنیا به سراغ آدم میاد و آدم روی همشونو عمری با ملافه سفید پوشوندن و یکدفعه یه باد بازیگوش این ملافه رو با خودش می بره و اون موقع است که آدم با سیل عظیمی از خودش روبرو میشه.انگار تمام رگها و استخونها و ماهیچه های بدن تو آینه زل زدن به چشمای آدم .تو این لحظه است که می خوام بزور چشمامو ببندم اما دیگه نمی تونم.

روز به روز برام ناشناخته تر می شه و من حس می کنم شاید با اون بودن داره منو به خلسه کشنده ای می بره که تهش همون ملافه سفید و بی رنگه.مثل لحظه هایی که گاهی از دور نگاهش می کردم و فکر می کردم مال منه و لذت می بردم از این حس مالکیت و بعد یکدفعه همه چیز تو ذهنم از هم می پاشید.اگه بخوام با خودم روراست باشم باید بگم اون روزها هم می خواستمش هم نمی خواستمش.هیچ وقت نفهمیدم دوسش دارم یا ندارم و همیشه از این حس نفهمیدن می تر سیدم و این ترس باعث می شد از اینکه اون دریا بود و من کویر فاصله بگیرم.حالا من هستم و زنی که برام ترسناک تر از اون هم به نظر می رسه.اصلا حس مالکیت خوبی هم ندارم. ذهنم خسته و بیماره .همین.روی مبل بیهوش میشم.

صبحه می خوام برم سر کار میاد برام چایی بریزه.درست همون لحظه ای که قوری و نزدیک لیوانم می کنه،هر چه می گردم بوی تنش و حس نمی کنم.شاید شامه ام دچار مشکل شده.می شینه روبروم و برای خودش چایی می ریزه.سرش پایینه و داره شکرو تو چای حل می کنه.نگاهمو دقیق می برم تا پشت چشماش،هیچ چیز جز یه زندگی روزمره نمی بینم و نمی دونم قبلا ازش وحشت داشتم یا نه.

از سر کار برگشتم.خیلی خسته ام.نمی دونم چرا روی مبل ولو می شم.از خستگی خوابم می بره.دستهاش روی من یه پتو رو تا نزدیک چونه ام می رسونه.بوی دستهاشو نمی تونم حس کنم و گاهی فکر می کنم شاید اونه که دستهاش با پتو میاد تا زیر چونم و انقدر به بوی دسنهاش آشنام که برام شده عادت.در هر صورت این ناشناختگی هم شده برام عادت.میره روی مبل می شینه.از بوی لاک می فهمم که سمت راستم نشسته روی مبل تک نفره.چشمامو نیمه باز می کنم داره پاهاشو لاک می زنه.از جاش بلند می شه ، از صدای جیر جیر مبل می فهمم. چشمامو نیمه باز می کنم راه  رفتنشو از دور می بینم که هیچ زنانگی آشنایی برام نداره.کمر باریکش تو راهرو گم می شه.دلم یه لیوان آب خنک می خواد و همه بدنم درد می کنه.چشمامو می بندم. و اونو تصور می کنم که دست می زاره رو شونه ام و با چشمای نگران می گه آب می خوای و می تونم تصور کنم که بعد جلوی صورتم می شینه و می گه نصف دردتو بده به من.

نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم یا چرا هیچ وقت نتونستم بشناسمش وقتی برام چای می ریخت و نگام می کرد تا بخورم که سرد نشه، چرا هیچ وقت نتونستم بهش بگم  تو از هم دنیا برام مهمتری.خوب واقعیت این بود که دنیا برام از اون مهمتر بود ولی کاش به دروغ می گفتم.خوب که فکر می کنم می بینم گاهی دروع آدمو مسئولیت پذیر می کنه یا گاهی تکرار یه دروغ باعث می شه آدم تبدیل بشه به اون دروغ.کاش می گفتم  و الان اون اینجا بود.باچشمهای نگران و دستهای لرزان و بوشو هر لحظه تو بینی ام حس می کردم.حتی حرکات دستش وقتی که می رقصید با وقتی  که روی پوستم حرکت می کرد همخوانی داشت و همیشه یه شعری و زمزمه می کرد.چرا از ذهنم پاک نمی شه.

چشمامو که می بندم ،سرم پرواز می کنه،خون تو رگهام می دوه و قلبم به تپش می افته.انگار از یه کوه بلند دارم پرت می شم پایین بدون اینکه به هیچ تخته سنگی  بر بخورم ،همینطور بین  زمین و آسمون دارم کشیده  می شم پایین و این پایین انگار ته نداره.سقوط آزاد تا بی نهایت.لعنت به این سردرد.

الان می تونم جای حرکات دستهاش و رو صورتم لمس کنم.مثل کویر که روش قدم برداشته باشی،همونقدر نزدیک و آروم ، و شاید دوست داشتنی.لعنت .چرا شاید؟...حتما دوست داشتنی.چرا انقدر ازش می ترسیدم  و می بریدم و فرار می کردم و اون فقط لبهاش می لرزید.فقط به خاطر اینکه نخواستم دستمو ببرم توی قفسه سینه اش و دنده هاش و لمس کنم یا اینکه چون نتونستم  بین دنده های خودم جایی براش باز کنم تا تو تن من آروم بگیره.من فراموشش کردم.نه کرده بود.یعنی می کنم....اما چه رابطه ای بین این دوتا زن هست که نمی زاره تو خونه خودم احساس آرامش کنم.انگار که تنم مثل شوره زار ترک برداشته  باشه .یادم میاد می گفت از انتظار بدش میاد.آره منم بدم میاد از کشیدن درد و انتظار و تشنگی......

فکر می کنم زنم مثل بطری پر از شرابه که فقط گاهی از خوردنش لذت می برم نه از نگاه کردن و بو ییدنش.دوباره در من احساس ایجاد کن .....عصبیم می کرد وقتی می گفت.

حس می کردم برای همه دلبری می کنه.می تونستم توی خونه حبسش کنم و از دلبری هاش لذت ببرم.اما این هم در توان من نبود.اما می نونستم ساعتها تکون دادن دستها و حرکت چشماش و البته لرزیدن هاش و با لذت تماشا کنم و نترسم....دوباره در من احساس ایجاد کن.....لبهاش لحظه گفتن این جمله...چرا دلم الان می خوادش ،چون مال من نیست.......نمی دونم مگه زنها با هم فرق دارند؟...اما حالا هر چی می گردم هیچ چیز مشترکی از بقیه زنها با اون دریافت نمی کنم.اشکهای اون که روزی منو به تهوع می انداخت  رو گاهی لازم دارم تا دردم تسکین پیدا کنه یا لرزش صداشو برای خداحافظی کردن از من رو گاهی برای نگاه کردن به طبیعت احتیاج دارم و شجاعت عجیبش و برای داشتن من.....نکنه می شد از این شجاعت انرژی گرفت برای پرداخت یه مالیات سنگین برای داشتن اون....من اشتباه کردم....نه من هیچ وقت اشتباه نمی کنم.اینو مطمئنم.پتو رو می زنم کنار،می ایستم.من دوسش دارم.زنمه.می رم تو اتاق.روی تخت نشسته و داره به دستهاش کرم می زنه.از حالت نشستنش می فهمم که دوسش ندارم.می خوام این بار یه دروغ بزرگ بگم.ببین زن من دوست دارم.بهم لبخند می زنه.بلندتر می گم....ببین دروغ نمی گم دوسش دارم.بهت زده نگاهم می کنه.در کرم و می بنده.میاد به طرفم می خواد بغلم کنه.می گم دوستت دارم.انگار که از حرفم انرژی گرفته باشه می گه شام چی درست کنم...خیلی خوبه مرد.تو هیچ وقت نمی تونستی با یه دروغ به اون انرژی بدی،چون می فهمید که داری دروغ می گی.این نفهمیدن خیلی خوبه.پس دوسش دارم.شام برام یه چیزی درست کن که جدید باشه.بدون برنج.می خنده و می ره.صدای خنده اش برام آشنا می شه.نمی دونم که می دونه معده درد شدیدی دارم؟

دستهامو محکم رو شقیقه هام فشار می دم.احساس مردی رو دارم که تو یه بازی قمار بین صد نفر همه هستیش و باخته و به روی خودش نمیاره.باید بین دنده هام جایی براش باز کنم.من همه چیز دارم.......آخرین جمله اش این بود تو از پس من بر نمیای....چقدر طول کشید تا بفهمم.....نه....نه....نه....من زنمو دوست دارم.من همه چیز دارم.باید چهار دفعه تکرار کنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت   توسط مریم  | 

پیش در آمد

 

دلم می خواد یه دستمال سفید روی چشمام بکشم و تو خیابون راه برم.می خوام آدمهارو از بوی بدنشون بشناسم یا از لمس کردن لبهاشون.بدنش پر مو بود.نمی دونم شاید حالم به هم می خورد.رفتم کنار تا خودشو بچسبونه به دیوار.از این کار خوشش میاد.....راست راست تو چشام نگاه می کنه می گه منو نمی خواد.البته راست هم می گه.من موجود دلچسبی نیستم.....زمان داره می گذره .اما ساعت من ایستاده.روی یه بعد از ظهر لعنتی.می خوام بمیرم و از روی مرگ آدمهارو تشخیص بدم.نه با لمس کردن لبهاشون،از بوی کافوری که می دن.

 

 

- من زنم و کشتم.چون فکر می کردم  تو این سه روز بهم خیانت می کرد.ولی مطمئن نیستم مرده.شایدم هنوز توی رختخوای داره نفس می کشه.صدای اشکهاشو خوب می شناسم.اگه زنده بود صدای اشکهاشو می شنیدم.ولی مرده.چون حتی ازم یه لیوان آب خنک هم نمی خواد.راستی من اونو کشتم؟ ....نمی دونم.کمکم می کنی که بدونم مرده است یا زنده....اینجا هیچ عشقی وجود نداره.بین این در و دیوار فقط صدا میاد.صدای همخوابگی.اما تو این سه روز اون همیشه خواب بوده.به نظرت به من خیانت می کرد؟..صاف تو چشمام نگاه کن.چه طور می شه خیانت کرد و از رختخواب تکون نخورد؟........زنم بوی لجن میده.حالم ازش بهم می خوره.دیروز بهم گفت بیا با تیغ وسط سینه ام رو سوراخ کن.احمق.نمی دونم چرا این کارو کردم ولی بعدش صورتش گل انداخت و دوباره خوابید.این دیوانه بوی تعفنش همه جارو برداشته.اصلا نمی تونم برم سمت اتاق خواب.مثل کرم تو لجنزار وول می زنه......می خوام پسش بدم به مامانش.می خوام زندگی کنم.عجب خریتی کردم که گرفتمش.صدای ناله اش از اتاق میاد.می خوام سر به تنش نباشه.

 

-  ببین من یکی رو می شناسم که بعد از اینکه زنشو پس فرستاد مثل خر پشیمون شد.چون زنش بوی مرگ می داد و اونم دوست داشت مرگ و با دستاش لمس کنه.لذت می برد از بوی مرگ.تو مطمئنی پشیمون نمیشی.

 

-  اطمینان جزو کلماتیه که وقتی آدم باهاش برخورد می کنه همیشه تنش می لرزه.و اعتماد چیزیکه اغلب با روحیه مردها یا بهتر بگم با منطق مردونه جور در نمی آد.من نمی خوام بعد چند روز تبدیل به لجن بشم.می خوام زندگی کنم.می خوام یه زن خوب و مهربون داشته باشم.بچه گانه است؟

 

- نه برای مردها هیچ چیز بچه گانه نیست.حتی عروسک بازی.اما این که تو نمی تونی با اطمینان با اطمینان برخورد کنی خیلی بده.یه جور افسردگی ظالمانه در حق خودته.

 

- می شه با یه لیوان چای از دست زنت همه چیزو فراموش کنی.دراز بکشی روی مبل و پنجره رو نگاه کنی تا برات میوه بیاره...

 

- زنت و می دی به من.می خوام توی رختخواب من جون بده.دوست دارم ساعتها بشینم بالای سرش و خون ریختن از بین لبهاش و تماشا کنم.بغلش کنم.من این جوری آروم می گیرم.میوه ام نمی خوام.

 

- تو بیماری.تو اصلا می دونی که اون هر روز بالا میاره و من مجبورم هر روز پایین تخت و بشورم که بیشتر از این خونه بوی تعفن نگیره.

 

- قبول داری که همه مردها بیمارن.همه یه زن می خوان که جون دادنش و ببینن.هیچ صحنه ای زیباتر از این نیست که زنت توی رختخواب ولو شده باشه و خون از لای لبهاش روون باشه و ازت بخواد با تیغ وسط سینه اش و سوراخ کنی تا بتونه نفس بکشه.دیگه میوه و چای چه اهمیتی داره.می شه هر روز توی لیوان آبش قرصهای خواب آور و تهوع آور بریزی و اون هی خواب بره ،معده اش بسوزه و کنار تخت نه اصلا روی من بالا بیاره.می دونی من بوی تعفن و دوست دارم.

 

 

- تو دیوونه ای.چرا آدم نباید دلش یه زن بخواد که تو خونه راه بره و برقصه و قورمه سبزی درست کنه و بهت لبخند بزنه.چه لذتی داره....اصلا می دونی مردها همیشه در انتخاب زنهاشون دچار اشتباه می شن.مردها اصلا نمی دونن از زندگی چی می خوان و آخرش نمی فهمن چی از زندگی دریافت کردند.مردها تو انتخاب زنها سرشونو فرو می برن تو چاه توالت.هیچ وقت نمی تونن تشخیص بدن چه زنی براشون مناسبه یا اینکه اصلا عاشق زنه هستن یا نه.میرن توی چاه توالت و به این فکر می کنن الان باید ازدواج کنن و اولین کسی که روبروشون میبینن انتخاب می کنن.حتی کسایی که یه عمر به انتخابشون فکر می کنن،اونهام گند می زنن.آخرش یا سر لجبازی یا مظلومیت یا خریتی که البته خاص مردهاست،ازدواج می کنن.

 

- آره.میدونم.ولی تو زنت و بده به من.می خوام ازش یه اسطوره کثیف بسازم.من تواناییش و دارم.می تونم از خون بالا آوردنش لذت ببرم.

 

- تو جدیدا سرتو تو چاه توالت نبردی.یا این که یه دفعه یعنی این آخری ها مثلا همین چند ساعت پیش که قرار بود بیای اینجا شیش ساعت تموم کف توالت نشسته بودی؟

 

- من همه عمرم و تو توالت سپری کردم.برات خنده داره اما ما مردها حرف همو خوب می فهمیم.من عاشق زنتم و اونو می خوام.شده تورو بکشم از چنگت در میارم.

 

- به چه دردت می خوره زن من.حرفهای عجیبی می زنی.من تو این سه روز که با این ازدواج کردم جز خون و دود و استفراغ چیز دیگه ای ندیدم.یعنی تو فکر می کنی اون از من بدش میاد که اینطوریه یا این که تو می دونی اون همیشه همینجوریه و می خوای بکشیش...

 

- من اونو از دست دادم. من آزارش دادم.من دیوانه اش کردم.اما الان می خوام زن رویاهامو از دست تو بکشم بیرون.

 

- وقتی من به اون رسیدم اصلا حال خوبی نداشت.من بودم که آوردمش و تامینش کردم.حتی وقتی جاشو خیس می کنه،این منم که تمیزش می کنم.می فهمی کثافت.تو کجا بودی وقتی موقع راه رفتن صد دفعه می خورد زمین.چشماش جایی رو نمی دید و می خورد به در و دیوار.

 

- راست می گی.من کجا بودم.ما مردها خیلی دیر می فهمیم که کی عاشق بودیم و کی نبودیم.دیر می فهمیم یه زن چی می خواد.ما مردها یا خودخواهیم یا زورگو یا مظلوم.به پات می افتم که بدیش به من.هر چی بخوای بهت می دم...

 

- نه.....تو یه مردی با قلب روسپی.اون مال منه.می خواستی قبل از من بری سراغش.اما تو جای پناهی واسه اون نداشتی.اون به من پناه آورد.اون مال منه.برو گمشو.

 

- بذار فقط گاه گاهی بیام از دور نگاهش کنم.بذار همین حالا فقط چند ثانیه صورت زردشو ببینم....

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط مریم  | 

تاریکی طولانی

 

یه آدم خسته و  ناراضی باشی که داره پا به پای یه حلزون کوچیک ته دریا قدم بر می داره  و به این فکر می کنه چرا تو این همه مدت بدون اکسیژن نمرده.یا اینکه مهره شطرنجی بشی که مثل  فیل فقط می تونه دو بره جلو و یک سمت چپ.این دست بزرگ هی روی تو فرود بیاد و شاید بخواد تورو از بازی بندازه بیرون و یا زیر دستاش تو رو له کنه.در حالیکه تو فیلی و بزرگ و قدرتمند که دست بر قضا مهره بازی شده

 

حس خوب با تو بودن تو دل من سوخته. من تنها گم شدم تو یه بیابون بزرگ.هر چی می خوام بدوم و به اون تاریکی بزرگ برسم بیشتر گم می شم تو خودم.می گریزم و یا می گریزی تو این بیابون بزرگ.می گریزی و پناه می بری به یه دودکش که خیلی هم از تو بزرگتر نیست.ولی تو دلت می خواد تو معده کثیفش جا بگیری و بسوزی.اینطوری آروم میشی

 

تو یه راهروی طولانی راه رفتن خیلی سخته .وقتی به انتهای راه فکر می کنی سخت تر هم می شه.به این که شاید ته این راهرو یه تاریکی طولانی باشه که دیگه لازم نیست قدم برداری.پرواز می کنی و شاید همه آدمهای دور و برت یادشون بره که یه روزی وجود داشتی

 

این بعد از ظهر لعنتی داره خفم می کنه.انگار یه کابوسه که باید هر چه زودتر تمومش کنی.ولی واقعا چه جوری می شه تمومش کرد.امروزو آگه بشه  به هر ترتیبی تموم کرد.دوباره فردا و فرداها یی هستند که بعد از ظهر دارند.حاضری تموم بعد از ظهرها رو برای همیشه تموم کنی.شاید حداقل به آرامش برسی.شاید بتونی بخوابی

 

چشماتو که باز کنی ببینی اون دیگه نیست که بازیت بده و حتی از این بازی دادن لذت نبره.تموم رویاهات یکدفعه برسن به تاریکی مطلق.به یه درخت که تو جنگلهای شماله و تو ازش آویزونی مثل غزاله

 

ترک کردن کار سختی نیست اما اینکه بفهمی به انتهای آدمهای دور و برت رسیدی خیلی سخته.خوابت نبره و آرزو کنی کاش یه پارچه سفید دورت پیچیده شه . خاک کثیف تو رو توی معد ش جا بده تا بشی سنگ.....

سوختن شاید آدم و آروم کنه .مردن بیشتر.اما به یه جایی می رسی که دلت نمی خواد خودت این کارو بکنی.دلت می خواد یه چیزی توی معدهات بجنبه . آروم آروم توی رگهات خونو از قطره قطره از وجود ت بگیره و تو هی بالا بیاری همه زندگیتو .مطمئن باشی خیلی آروم می گیری و میری که بخوابی برای همیشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط مریم 

 

تو همینطور شروع می کنی حرف می زنی از کارات از مشکلات از دل دردت از سر شلوغی هات.منم که مثلا دارم گوش می کنم.اما ببخشید چیزی نمی شنوم.

الو سلام.می خوای بیای.آره هیچ کس خونه نیست.بیا.یالا بیا دیگه.چی کار داری.نیست.اصلا رفته مسافرت.میای بلاخره؟

واقعا نمی دونم چی لذت بخشه.اون یا تو یا یکی دیگه.تو که همش دردی زجری در گیری.می خوام این دفعه این ساعت لعنتی رو بزنم زمین خردش کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط مریم 

 

بعد از چند روز وحشتناک که همش با اطرافیانم درگیر بودم و غیبت یه دفعه ای اون دلم می خواست حتی شده چند دیقه آروم بگیرم.یکی بغلم کنه.یکی برام حرف بزنه.بخاطر این بود که کل امروز مثل آتیش بی قرار شده بودم و دستم راحت به دست دیگران کشیده می شد.همه با تعجب نگاهم می کردند.نزدیک بود...نزدیک بود خیانت کنم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط مریم 

بغلم می کنه می گه دوستت دارم.دروغ می گه.خودشم می دونه.دستشو می کشه رو صورتم می گه می خوامت.خودشم می دونه داره فیلم بازی می کنه.ولی واقعا مگه مجبوره.می گم معلوم نیست من و تو با هم باشیم چون احتمالا من نمی خوام.حقیقت و گفتم.می گه آره احتمالا تو نمی خوای چون من نمی خوام.نمی دونم چی می گه.

زنگ می زنه.گوشی رو برمی دارم سلام عزیزم.سلام عزیز دلم.حرف چرت زدم.چون چند دقیقه پیش اینو اینو به یکی دیگه هم گفتم.می خوام یه شب و تا صبح با هم باشیم.حرف قشنگی زد.ولی من یه شب رو با یه نفردیگه صبح کردم.می گه دوستم داری.می گم دلیلی داره بگم.خب راست گفتم چون چیزی که واقعیت داره اصولا گفتنش سخته.اما عمل کردنش راحته.واقعا چقدر خره که نمی فهمه.

می گه این عروسک و برای تو گرفتم چون چشماش شبیه توئه.می خندم.چشمای من روبروی تو نشسته.دنبال چی می گردی.ببخشیئ من باکره ام.می دونم این یعنی فحش نه یعنی بدبختی.....نه نه من خودتو دوست داره.خب این یعنی محترمانه تا چند مدت تحملت می کنم.خب شاید یه روز تصمیم گرفتی نباشی.شرمنده من قصد دارم باکره بمونم.لبخند می زنه.این یعنی کارت تمومه.باید صبور بود.در مقابل این آدم باید صبور بود تا مرد.می گه من دوستت دارم ها.یادت نره.می گم می فهمم عزیزم ولی فردا باید با کسی بیرون باشم.باید حرفهای اونم کامل بفهمم.

می گم امروز می خوام ببینمت .می گه نه امروز نمی شه.امروز گربه همسایمون پاش شکسته و من یک عالمه بدهی بالا آوردم.می فهمم.من عجب آدم فهمیده ای هستم.می رم خونه یکی از دوستهام.باید به اونم بفهمونم که تو بدهی بالا آوردی.خیلی خوش گذشت.خوبیش اینه که چون اونو دوست ندارم،باهاش راحتترم.

موهبت عظیمیست این عشق.عجب پرم از این حس.ولی این حس باید یه جایی خفه شه.نظرت چیه.می گه من چون تمرکز ندارم .حرفهام قابل تفهیم نیست.طفلک راست می گه .مگه چقدر سن داره که بفهمه.همین که فهمیده من باکره ام خودش خیلیه.به نظرش من موجود بدبختی می یام.

خب حق داره.من الان بهت احتیاج دارم.بازم پای گربه همسایشون شکسته و ....خب چیزی ندارم که بگم.همیشه یه آدم رک پا نمی شه بهت بگه برو.تو باید خودت بفهمی ...پای گربه همسایشون شکسته...فکر کنم دیگه خر فهم شدم.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مریم 

هذیان

 

نه از لحظه ای که رفتی ،چشمم دنبال جای پات بود،نه از لحظه ای که دیگه ندیدمت ، دلم برات تنگ شد.فقط حس می کردم گاهی وقتها دلم می خواد دستهای تو دور تنم حلقه بزنه.همین.نه فکر کنی چیز دیگه.الان که خوب فکر می کنم می بینم چه خوب که نیستی.راحت ترم.می فهمی که.کسی نیست ازم خبری بگیره.کجا می ری.کجا میای.بخند.نخند.پاشو.خنده داره نه.چه خوب که نیستی.

 

دارم تو یه راهروی ظولانی قدم بر می دارم.مستقیم به روبرو نگاه می کنم.نگاهم کشیده شده تا ته.چشمامو می بندم.یه اتاق آبی که مساحتی نداره و طول دیوارهاش بلنده.نشسته ام وسط اتاق.پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرمو بردم به تو.هیچی نمی بینم جز خودم.انگارهیچ چیز انتها نداره.این یعنی همه وحشت.

 

اون لیوان و از سر میز بردار. می افته.چی داشتم می گفتم.آهان.داشتم می گفتم که شب تا صبح خوابم نمی بره.همینطور چشمام بازه.سپیده صبح که می زنه،بالا میارم.هر چه می کنم فایده نداره.از خواب خبری نیست.خیلی خسته ام.دلم یه خواب طولانی می خواد.اگه تونستی یه راهی پیدا کنی که من فقط یک ساعت بخوابم جایزه داری.خواب تنها آرزوی منه.می فهمی که.

 

نمی تونم دنیای بدون هیچ کس و تصور کنم.دلم می خواد باشی.حتی به عنوان یه آدم.یا خودت یا چیزی شبیه به خودت یا نمی دونم.برای تنها نبودن باید یه نفر باشه.یه نفر که برات حرف بزنه و تو گوش کنی.دستش تو موهات حرکت کنه و تو بخوابی.آخ که هر لحظه دلم می خواد داد بزنم.دلم می خواد دستهای تو یا چیزی شبیه تو بیاد و جلوی دهنمو بگیره و من همه چیز یادم بره.خودمو و همه دوره های زندگیمو.اگار که اصلا منی وجود نداشته.می فهمی که.

 

آقای دکتر نفسم می گیره.چشمامو که می بندم،یه سوزش عجیبی وسط سینه ام شروع می شه.ببخشید اون دماسنج و از گوشه میز بردارید.می افته.داشتم چی می گفتم.آهان.داشتم می گفتم که خواب ندارم.حتی نمی تونم چشم هم بزارم.می ترسم چشمامو ببندم و...قرصهارو می خورم بخدا.فایده نداره.خواب نمیاد منو بدزده.می فهمید که.

 

همه چیز از حرف زدنهای مسخره من شروع شد.یه روز صاف تو چشماش نگاه کرده بودم  و گفته بودم که من یا همه چیزو می خوام یا هیچ چیزو.اونم با صدای بلند خندیده بود..اون بشقاب و از سر میز بردار.می افته.داشتم چی می گفتم.آهان.خلاصه اینکه از روز اول هم دلش با من یکی نبود.از روی شکم سیری طرفمو گرفته بود.مردهارو تو این سن خوب می شناسم.با همه چیز بازی می کنن.انقدر جواب نه از عشقا شون شنیدن که سنگ شدن.حوصله هیچی رو ندارن.همه چیزو حاضر و آماده می خوان.می فهمی که.

 

دارم تو یه جاده قدم بر می دارم.همه جا خاکستریه.هوا بوی دود میده.بدنم سنگین شده.و با هر قدم سنگین تر.سرمو که بر می گردونم،زنی رو می بینم که دهن نداره.دیگه دارم از پا می افتم.این زن،تو این جاده چه می کنه.

 

من اومدم که بگم دارم می رم.مواظب خودت باش.دیگه دل من نیست و تو به اندازه کافی وقت داری تا به کارهات برسی.می فهمی که سخت نمی گیرم.فقط دارم می رم.دیگه هیچی مهم نیست،نه تو ،نه احساس من..چون من خیلی وقته شمارو از دست دادم.

 

آدمها میان و میرن.زندگی یعنی همین.اصلا نباید بهشون فکر کنی.گاهی وقتها فکر می کنم دلیلی نداره بدونن چه حسی نسبت بهشون داری.چقدر به وجودشون احتیاج داری و یا چقدر از دوریشون در عذابی..یا اینکه اصلا چرا ترکشون کردی.اون گلدون و از لبه میز دور کن عزیزم.می افته.داشتم چی می گفتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط مریم  | 

 

روتو كردي طرف پنجره.انگار منو نمي بيني.پشت هم حرف مي زني و در حين حرف زدن مي خواي يه جورايي حاليم كني كه دلت هر جا هست جز اينجا.چشمهامو مي بندم،حس مي كنم ميون بستن و باز كردن چشمهام بهت حالي مي كنم بر عكس تو دل من دقيقا همين جاست.لاي انگشتهاي تو كه محكم سيگاره چسبيده و بين حبابهاي چاي كه داري سر مي كشي.......................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

برسد به دست مهران هدفمند

 

شاید حتی یادت نباشه.اولین باریکه رفتیم خونه دوستت،رضا.تازه ازدواج کرده بود.زنش از تو پرسیده بود به چه کاری مشغولی.وتو هم جواب داده بودی.صادرات فرش. خندیده بود و گفته بود که پدرش شرکت صادرات فرش داره و اون هم بارها توی نمایشگاهای فرش خارج از کشورحضور داشته.....بین حرفهاش بلند خندیده بود.نگو، که اون لحظه لبخند جونداری همراه نگاهت نبود.یا اینکه رنگ صورتی لبهاش ،گونه های تو رو سرخ نمی کرد...برگشتیم خونه.روی کاناپه نشستی و چشم دوخته بودی به گل های قالی.می دونستم از ذهنت چی می گذره. حتی قبل از اونکه دهن باز کنی و بگی  رضا زن خوبی گیرش اومده... ،جوری لبخند زدی که منتظر بودی تنم بلرزه.نه...تن من هیچ وقت نلرزیده بود.فقط حس کردم رنگ چشمهام تیره تر شد.

 

درو باز کرده بودی و اخمهات تو هم بود.کیفت و کناری پرت کرده بودی و چای خواسته بودی...حقیقت این بود که تو اون روز تو خیابون چمران تو ترافیک گیر کرده بودی و جلوی چشمت دخترهایی بودن که منتظر تاکسی ایستاده بودن و تو به شدت هوس کرده بودی به هر نیتی که شده، یکیشونو سوار کنی .بعد از چند ساعت طاقت نیاوردی وگفتی، ولی یه جور دیگه که دلت برای دخترهای مردم سوخته بود که دم غروب معطل ماشین بودن و نکنه گیر یه گرگ بیفتند..این جمله آخری رو جوری گفتی که تنت گرم شد.نه تو هیچ وقت گرگ نبودی.

 

اون روز بارون می اومد وتو بی حوصله شده بودی.توی شرکت پشت میز کارت نشسته بودی و منتظر نفر بعدی بودی که بیاد تو و باهاش مصاحبه کنی.اومده بود تو و اونقدر زیبا بود که ته دلت لرزید.ناخوداگاه از جات بلند شده بودی و گفته بودی حیف شما نیست برای منشی شما باید رئیس میشدید و خندیده بودی .از ته دل.دختر که از جاش بلند شده بود،دلت خواسته بود بگی نره ولی مناسبات اداری مانعت شده بود.روی صندلیت ولو شده بودی و حتی جواب خداحافظی اش رو نداده بودی.انگشت اشارت و گاز گرفته بودی و تو دلت آرزو کرده بودی که چی میشد من و بچه ها به بکباره نیست میشدیم.بعد یه لحظه چشمهاتو بسته بودی ودستتو مشت کرده بودی ،کوبیده بودی رو میز وبلند گفته بودی بچه ها نه بچه ها نه .به قطره های بارون پشت پنجره نگاه کرده بودی و یه دفعه احساس تنهایی کردی و دلت خواست گریه کنی،نه...تو هیچ وقت گریه نکرده بودی.وقتی وارد خونه شدی چشمات رنگ نداشت.و بی حسی از چشمات به طرفم پرتاب میشد.اونروز همه خونه بوي دود گرفته بود ، ذره هاي تن من بود كه می سوخت و خاكستر می شد.

 

چیزی نگذشته بود از عروسیمون .رفته بودیم خونه عمه مهری.تو یه نگاه به لیلا میکردی و یه نگاه به من.وقتی چای رو بهت تعارف کرد،چشمت به پاشنه ده سانتی دمپاییش بود.نگاهت رسید به ناخن های لاک زدش.دستهاش قشنگ بود ولی چشم تورو اون رنگ قرمز گرفته بود.از قرمز خوشت می اومد.توی راه اینو گفتی.یادت هست که چند سال بعد جلوی روم ایستادی و گفتی چون به خودم نمی رسم آبروتو ميبرم.برات سخت بود وبرای منم همینطور که این همه سال جلوی تو بایستم و بگم من همینم.ولی ایستاده بودم.و نگو نه که خودم می دونم به خاطر همین از خانه داری و بچه داری من مدام ایراد می گرفتی.من به دلت نمی چسبیدم...نه من هیچ وقت به دلت نمی چسبیدم.

 

مهران،هیچ وقت از نظرتو زیبا نبودم.راستی چرا به نظر خیلی ها زیبا بودم و به نظر تو نه....نه ، من هیچ وقت زیبا نبودم.

 

مهران نگو که وقتی مانتوی راه راه صورتی رو جلوم گرفتی،نفهمیدی که صورتم سرخ شد.جوری لبخند زدی.جوری چشمهات برق زد، که من بی حس شدم.پرسیدی مال تو که نیست.ومن گفته بودم مال ناهیده.و تو گفته بودی چه خوش سلیقه است.خوش به حال داداشمون.بعد تو چشمهام نگاه کرده بودی و گفته بودی حالت به هم می خوره از این مانتوی خاکستری و عریض و طویلم..و پشت بندش گفته بودی همه پولهام و حروم می کنی.نه  من هیچ وقت پولهاتو حروم نکرده بودم.

 

مهران همه احساس من خلاصه میشد در تو که هیچ سهمی نداشتم از مورد پسند افتادن تو..هیچ وقت  نفهمیدم که تو انقدر بد شانس بودی که من نصیبت شده بودم یا....نه. توخوشانس بودی که زنت سکوت می کرد و لبخند می زد.اما شوهر من ....نه.شوهر من هیچ وقت سکوت نمی کرد.

 

چایی رو داده بودم دستت.گفتی با یه خانم تو شرکت کارتن سازی جلسه داشتی واین خانم به کفایت باهوش بوده و حتما تو این لحظه تو دلت گفته بودی درست برعکس تو......و هم تحصیلکرده و هم خوش تیپ.... و من ته چشمهات دیدم که از یادآوری این موضوع چقدر لذت برده بودی.من لبخند زده بودم اما یه نوار دردناک پیچیده شد دور تنم.همینطور که چایی رو آروم مزه مزه می کردی چشمات خیره شده بود به گلهای قرمز قالی.لبخند ریزی نشست گوشه لبهات.انقدر در طول روز به اون زن فکر کرده بودی که برای توجیه نداشتنش به این نتیجه رسیده بودی. که این زنها به درد زندگی نمی خورن.مدام با مردها در ارتباطند و.....آره.بد جوری چشمت و گرفته بود.

 

مهران .مهران....همه زندگیم بند به تار مو بود و تو نمی فهمیدی.من هر لحظه در حال کم شدن بودم و تو نمی دیدی.

من مي سوختم و تو همه توانتو براي شعله ورتر كردنم به كار بسته بودي،راستي مهران تو هميشه انقدر پشت كار داشتي؟

 

یادت میاد موزاییک ها پر لک بودند.مهمون داشتیم.مهمون های تو.دستمالو مثل زندگیم محکم تو دستهام گرفته بودم و روی زمین می کشیدم و تو تند تند قدم بر می داشتی.نگو مهران که یادت نیست از صبح وجود منو برده بودی زیر سئوال.دولا شدی روی سرم که يا من نفهمم یا مغزم تاب برداشته.بس کنم چون تا ده دقيقه ديگه مهمونا ميرسن.با پات زدی به سطل آب و دلم جا به جا شد.موزاییک ها لک داشتند .چرا نمی فهمیدی . طول زمان مهمونی ذهنم پرلک شده بود و همه حواسم رفته بود به ذرات تنم که پخش شده بود تو فضا.اون لک ها هیچ وقت پاک نشد.

 

همیشه تو جمع های زنونه بهم یادآوری می کردن که چون من هیچ وقت ،آرایش نمی کنم. مو رنگ نمی کنم  یا ابرو بر نمی دارم و ساده لباس می پوشم،تو میری روی من زن می گیری.منم تو روشون لبخند می زدم که مردی که بخاطر آرایش نکردن و ابرو برنداشتن و ساده لباس پوشیدن می خواد بره زن بگیره.خوب بگیره.این حقشه.هر جور که دوست داره و لبخند می زدم.وای مهران.ته دلم آتیش می گرفت.چرا دیگران انقدر تو رو خوب می شناختن.

 

حالا دستهامو می کشم به قالیچه و منتظرم که تو بیای و به من بگی پاشو به بچه هات برس.بچه هایی که یک زمان فقط مال من بودن و حالا تنها هفته ای یک بار اجازه  دیدنشونو دارم...

 

به زور ازت اجازه گرفته بودم که برم کلاس کامپیوتر و تو هم به زور اجازه داده بودی.من چادرمو می کشیدم رو صورتم و انگشت هام روی صفحه بالا و پایین می رفت.استاد اومد بالای سرم و من منتظر بودم بگه خیلی کند ذهنی ،درست مثل تو.سرمو انداختم پایین.دستهامو از رو صفحه کشیدم پایین و بردم زیر چادر......صداش گفت.هول نشو خانم.حالا با هم تمرین می کنیم.

 

سر سومین جلسه بود که استاد کف دستشو محکم کشیده بود روی میزو گفته بود خانم من عاشق شدم.این گناهه.خشکم زده بود.باورم نمیشد.فقط به یه چیز فکر کرده بودم...فرار...چادرمو کشیده بودم رو سرم و تند تند از پله ها اومده بودم پایین.اما مهران مطمئنم، اون لحظه که این حرفو زده بود،تنش سرد شده بود ،مثل یخ و دستهاش لرزیده بود مثل صداش.اون دیگه منو ندید...

 

مامان مرد.خيلي طول كشيد كه من اين جمله رو باور كنم.همیشه بخاطر ترس از نرسيدن به كارهاي خونه و تو و بچه ها به اون نمی رسیدم ، نمي دونم ولي اون روزها همه رو تو مرگش مقصر مي دونستم.انگار حتي بچه ها هم همراه با دستهاي تو نفسشو بسته بودن.تو مهربون شده بودي گونم رو مي بوسيدي و من به اين فكر مي كردم چقدر زشت تر از هميشه شدم. دلت برای من سوخته بود.می خواستی باهام همدردی کنی.اما من دیگه حالم از تو به هم می خورد.تمام زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد.مامان افسرده و یه دختر هجده ساله که نفهمید چرا شوهر کرد.چرا همون روزهای اول بعد عروسیش، شوهرش بهش گفت بعد از دختری که عاشقش بوده و حالا از ایران رفته. براش خیلی سخته دوست داشتن من.در حالیکه  من هنوز مطمئن نبودم، زندگی همینه یا دارم خواب می بینم..

 

چادرمو سر کردم و رفتم خونه قدیمی.و دیگه هیچ وقت برنگشتم خونه.یه هفته اول چیزی نگفتی اما از هفته دوم شروع کردی به خاموش کردن آتیشت با خاکستر من.اوایل آروم بعد تند. یکی یکی فامیل رو فرستادی دنبالم.چشمهام چیزی نمی دید و گوشهام کرشده بود.مدام از بچه ها می گفتید و من  به هیچ فکر می کردم.به مرگ.دست هنگامه و مهرداد و گرفتی و اومدی در خونه.اون روز واقعا درد و تو چشمهات دیدم.دستهات می لرزید مثل صدات.از پشت در اسممو صدا زدی که بیا بچه هاتو بگیر.سر سه روز تا دیدی برنگشتم.بچه هارو بردی.باورت نمی شد ،من که مثل موم توی دستهای تو بودم.اینطور خودخواه بشم.نه.من هیچ وقت خود خواه نبودم.فقط مرده بودم.چند سال گذشت تا فهمیدی من دیگه وجود ندارم.مردم.اومدی دم در.کف دستتو محکم به درزدی.صدام می کردی...مینا..مینا...مینا...من همینطور پشت در خونه نشسته بودم.یه چیزی از بالای در پرت شد پایین.داد زدی که بیا، آزادت کردم.یه بسته پر سکه و طلاق نامه.قبل از شنیدن حرفت، لرزش صداتو شنیدم  اما من به هیچ چیز فکر نمی کردم.نه به تو که اون لحظه اشک تو چشمات جمع شده بود.نه به هجده سال زندگی مشترک....

 

از آخرین باری که اومدی دم در و اون چیزهارو پرت کردی،یه سال نگذشته بود.زنگ در خورد و من به هوای اینکه بچه ها رو آوردی ،بدو خودم و رسوندم دم در.درو که باز کردم.دیدم تمام کوچه پرشده از گل سرخ.سر که چرخوندم استاد و دیدم .نشست رو زمین.گوشه چادرمو گرفت و بو کرد.سرشو آورد بالا نگاه کرد تو چشام....... خانم من عاشق شدم.باور کنید گناه نیست. دویدم توی خونه و درو بستم.این مرد با این کارش همه چیزو شکست.مهران با یه نگاه ،همه وجودمو پر کرد.تا یکسال جوابشو ندادم .چرا راستش و نگم.جواب نه دادم ،برای اینکه تو و بچه ها فکر نکنید من قصدی داشتم یا...نه.من هیچ وفت فکرشم نمی کردم.

 

چقدر زندگي شيرينه وقتی شوهرت....نه.....همخونه ات، تو رو با تمام وجودش دوست داشته باشه.با همه خوبیها و بدیهات،.تو هموني باشي كه همیشه می خواسته ....مي دوني مي گه از روز اول از اين خوشش اومده كه من تا حالا ابرو بر نداشتم يا اينكه مي گه عاشق اون مانتوي خاكستريه.باورت مي شه مهران ،من اينو با تمام وجودم حس كردم كه اون انگار زنهاي ديگه رو نمي بينه، تو وجود اون، عشق منه كه فرمانروايي مي كنه.. مهم اينه كه ما هستيم از هم، با هم، براي هم، تا هميشه.....و ده سال گذشت از عمر من. از ابتداي اولين روز عمر من....مهران من دارم نفس مي كشم . هر روز تكرار مي شم تا بي نهايت و ضرب در آرامش تا عمق.من به چيز هايي كه مي خواستم رسيدم اما تو مهران ......بگو تا كجا مي خواي به اين رياضت ادامه بدي.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 از سرما

        نمی دونم ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ صبح .يه صدايی گفت دارم ميرم.کاری نداری...و يه توده هوای سرد خورد تو صورتم.چشمهامو نيمه باز کردم.اون بود که داشت می رفت و من بودم که حتما هيچ کاری نداشتم.صدای قدمهاش رفت تا انتهای کوچه و گم شد.پتو رو انداختم کنار.چشمهام و بستم.اون رفت و ديگه هيچ وقت برنگشت...

گفت بريم بيرون.کجا دوست داری…..لب دريا چرا..…..چون تو دوست داری..........عصبی شد.لباسهاشو  پوشيد و رفت بيرون.آخر شب که برگشت رفت تو آشپزخونه.چشمش که به ميز و غذای مورد علاقه اش افتاد.همه چيز و ريخت رو زمين.رفتم به طرفش.....شيشه تو پات نره….با خشم نگاهم کرد.ترسيدم.چرا نمی فهميد که مهم بود که تو پاش شيشه نره . از خونه زد بيرون.اون شب تا صبح تو ماشين خوابيد.

       پتو رو زدم کنار.دمای تنم رفته بود بالا.يادم رفته بود بپرسم زندگی منهای اون مساوی بود با همون صفر بزرگ که تو مدرسه وقتی جلوی اسمم می ديدم ، همه دنيای کودکيم می لرزيد.پرسيدن نداشت.حتما بود.حتما هست.

        ازش خواستم هر چی تو دلش سنگينی می کنه ، بريزه بيرون.من گوش می دم.اول نگاهش با خشم به طرفم اومد و بعد يه چيزهايی گفت که اصلا يادم نيست .من لباسهامو پوشيدم و رفتم به طرف در.......... نمی خوام مزاحمت باشم…….. درست تو خاطرم نيست.که اول يه چيزهايی رو فرياد زد و گريه کرد يا گريه کرد و ........نمی دونم.نشستم جلوی در.صداش می گفت ...همه زندگيم به هم گره خورده.حالم از خودم به هم می خوره و گفت..آره گفت تو نمی دونی داری با من چه می کنی و نفهميد که نفهميدم چرا حالش از خودش به هم می خوره و اصلا مگه می شه آدم حالش از خودش به هم بخوره و ....

        همون روز اول بعد از ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ بود که پنجره رو باز کردم که گرما بره.نه فايده نداشت.بازم گرم بود.دنبال يه پيرهن خواب نازک می گشتم.که مادرم بهم داده بود ولی نه اينکه هميشه خنک بودم.اولين باری بود که سراغشو می گرفتم.کشوی اول نه دوم.جای خالی لباسهاش.نه سوم.لعنتی.کشوی چهارم.همه لباسهارو ريختم بيرون.ته کشو بود.لخت شدم.سطح لطيف حرير کشيده شد رو تنم.رفتم جلوی پنجره.صورتمو تکيه دادم به درگاه.آروم گرفتم.همه جا سفيد بود و داشت هنوز می باريد.

        ته چشمهاش انگار يخبندون بود.تو نگاهش يه سرمای خاصی بود.مثل اينکه گل وجودش و با آب دريا درست کرده باشند يا اينکه وسط چله زمستون خدا خلقش کرده باشه.

         نشست کنارم .گفت که دوست داره تا آخر دنيا همين جا کنارم بشينه.گفت چشمهام اونو ياد خودش می اندازه و ديگه يادم نيست چی گفت.ولی من مست شده بودم از نسيمی که همراهش بود.اينو خوب يادمه .وقتی نزديکم شد حسش کردم.خنکم می کردم.نسيم و می گم و بوی تلخ تنش که از لحظه ای که کليد رو تو قفل می چرخوند.می ريخت تو فضا و خونه پر می شد از عطر ليمو.وقتهايی که خونه نبود می رفتم سروقت لباسهاش و تخت. صبحها که می رفت به خيالش من خوابم.اما از لحظه ای که عطرش کمرنگ می شد.از خواب می پريدم.خودم و می کشيدم سمت چپ تخت و آروم می گرفتم با عطر تنش که تلخ بود و مزه ليمو ميداد.اينو می فهميد.ولی اينو هيچ وقت نفهميد که وقتی با صورت سرد و عبوسش به طرفم می اومد و بر خلاف انتظار يه دفعه لبخند می زد.يه عالمه بادکنک رنگی هوا می رفت.نمی تونی تصور کنی روزی چند بار يه عالمه بادکنک هوا می رفت...

گفت می خواد از نو متولد بشه با من.گفت می خواد يکی بشه با من.گفت........ديگه چه فرقی می کنه چی گفت می دونستم يه روز ميره.مثل آدمی که می دونه يه روز ميمره.منتها نه اينکه هيچ کس به مرگ فکر نمی کنه. ترک شدن از نفس به من نزديکتر بود و من سعی می کردم نفس کشيدن و فراموش کنم...مسئله اینه که ...تا به حال به اين فکر نکرده بودم که بدون اون هم می شه زندگی کرد.اصلا می شه نفس کشيد؟

        يه نگاه به دريا می کرد و يه نگاه به من.می خنديد با صدای بلند.يعنی اينکه باورش نمی شد که تن من اينجا روی تخته سنگ نشسته..دستهامو گرفت تو دستهاش و گذاشت رو صورتش………کاش عاشقم بودی………هستم……. دستهامو بوسيد و همينطور هر شب.تا اينکه حالش از خودش به هم خورد.سرشو کوبيد به ديوار.۲ بار.دلم خالی شد.تحمل نداشتم.گريه کردم.گريه کرد.

         ا...نگاه کن.برف توی اتاق هم نشسته.بهم چشمک می زنه که خودت گفتی بفرما…….قدمت روی چشم.اينو گفت و اينکه اين کلبه حقير لياقت تو رو نداره……..اينجا برای من قصره در کنار تو..........گفت فرشته ای و منم گفتم تويی و  تويی و  تويی ...خنديديم.لعنتی درگاه داغ شده.مشتی از برف بر می دارم و با خودم می برم رو تخت.سمت چپ.دراز می کشم.هوا گرمه و دلم بادکنک می خواد.ضعف دارم.می خوام چشمهام و باز نگه دارم اما از نيمه بسته می شه...سرم سنگينه...

          صدای در.فرياد.بسته شدن پنجره و يه پتوی گرم منو می پيچه به خودش.يه توده هوای سرد می خوره تو صورتم.صدام می کنه.چشمهام و نيمه باز می کنم.صورتش درست مقابلمه…..نه........نه......خدايا نمی خوام.همه چيز دوباره تکرار شه..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

صفر

 

اون شب باز خواب دیده بودم.خودم رو که فریاد می زدم و تو رو که می خندیدی.راستی چرا می خندیدی؟ تو خوابم یک صفر بود و تو، کنار هم.سقف کوتاه بود و نفسم می رفت...روی هم ، پشت هم ، درهم ، خواب می بینم.خواب تو و اون که می رفتین یه جای خوش آب و هوا...

گوشی رو برداشتم………..بله         

ـــ سلام.تا کی می خوای بین من و اون بایستی.یعنی تو انقدر ساده ای که هنوز نفهمیدی.

گوشی رو گذاشتم.فهمیده بودم.خیلی وقت بود.سه سالی می شد.آخر شب که اومد خونه.منتظر بود که بگم.اینو از چشمهاش فهمیدم که خیره نمی شد تو صورتم. توقع داشت من با داد و فریاد همه چیز و بگم و گریه کنم.حتما حرفهاشو آماده کرده بود.نه شرمنده.اینجا رو باختی عزیزم.شام رو کشیده بودم.صداش کردم………….من سیرم.

می دونستم. یکشنبه ها و سه شنبه ها شام رو با اون می خورد.

ـــ ا......چه بد شد.من برات غذا درست کردم.......قیافه ساده لوحانه ای به خودم گرفتم.انقدر که به شعور خودم شک کردم.رفتم کنارش. خیلی معصومانه ازش خواستم که بیشتر مواظب خودش باشه و شبها شام نخورده نخوابه.... ـــ برات خوب نیست......

مسخره ترین حرف دنیا رو زدم.خودم می دونم.براش چای بردم و لبخند زدم.طفلک تو رو درواسی  گیر کرد و اونم لبخند زد.اگر بایستم احترامم از بین میره.اینو پشت چشمهاش خوندم.دیگه باید می رفتم.وقت رفتن بود.

باز خواب دیده بودم.از پنجره پرت شدم  بیرون. با دستهای تو.ازم متنفر بودی.می خندیدی با صدای یه زن.من کف آسفالت له شده بودم.سارا دنبالم می دوید....مامان....مامان....از روی من گذشت.

وقتی بیدار شدم رفته بود.صدای زنگ تلفن.....

ـــ چرا نمی خوای بفهمی.چرا ولش نمی کنی....گوشی رو گذاشتم.من نچسبیدمش.می تونه بره.کاریش ندارم.

وقتی اومد،کاملا منزجر بود.کلافه از دست من،چرا نمی رفتم.از پشت سر بهش چشمک زدم.تو چرا نمی ری.می دونستم به یکشنبه و سه شنبه ،دو شنبه هم اضافه شده،اما من شام رو حاضر کرده بودم.

ـــ بفرما چای

ـــ نمی خورم…...دستم و پس زد.از من بدش می یاد. رفت به سمت سارا و مثلا خودش و سرگرم اون کرد.می دونم عزیزم.حالت از من و این خونه بهم می خوره.با صدای بلند گفتم شام حاضره.

اون شب فهميدم راست می گن آدم باید احترام خودش و نگه داره.اینو پشت چشمهاش نخوندم.لا به لای حرفهاش حالیم کرد.ظاهرش آروم بود.اما می دونستم تو دلش غوغاست.راستی چند بار تو دلش به من می گفت احمق.طاقت نیاورد.من احمق نبودم.دستم و گرفت کشوندم تو آشپزخونه.شايدم احمق بودم. در و بست یعنی سارا نفهمه.نه احمق نبودم.دو تا جمله توی ذهنم می دویدند و بی تابی می کردن که بیان رو لبهام.اما اون شروع کرد.........

ـــ  من لیاقت تو رو ندارم و اینکه مشکل از منه نه تو.می مونه سارا که اونم میدمش به تو. شجاع شده بود.

ـــ دستت درد نکنه.ممنون....قیافه آدمهای احمق گرفتم ، که دنیا براشون تموم شده.نه مال من تازه داشت شروع می شد.یکی به نفع من.....

جلوی در ایستاده بودم.....ـــ این طوری نگاهم نکن.هر چه زور می زنم فایده نداره.همه ذهنم پر شده از خوابی که بیداری نداره.با هر کی می خوای بری برو اما با اون نه........

 ـــ چرا..............جوری گفت که انگار مثلا من حسودیم می شه و اونم درکم می کنه.

ـــ خواب دیدم.تو و اون یه جای خوش آب و هوا.اما تو خوابم یک صفر بود و تو....

 

سقف خونه تازه کوتاه نبود.راحت نفس می کشیدم.تو این سه سال حتی یه لحظه به رقابت فکر نکرده بودم.همیشه از این بدم میومد که زندگی رو بکنم میدون جنگ.چه با سیاست چه بی سیاست.من آروم وآهسته پیش می رفتم.اگه کسی جلوی راهم سبزمیشد.راهم و کج می کردم .دورش می گشتم و مستقیم می رفتم. جالب نبود اما اصلا احساس نفرت نداشتم.اون آدم من نبود.اون آدم اون بود و تازه همه چیز افتاد سر جاش...

باز خواب دیده بودم.از توی خوابم صفری به بزرگی دنیا اومد بیرون و با تمام شماره ها جنگید.با صدای زنانه می خندید.صفر وارد اتاق من شد و از پنجره بیرون رفت.نه.فایده نداشت.این رویا رهام نمی کرد....

ـــ مامان.مامان.بیدار شو..........گفت که خواب دیده.خواب خودشو تو یه دشت پر گل.....

ـــ خوبه تا چند می تونی بشمری..ذوق کرد و گفت تا صد…بشمر مامان

صفر،یک،دو،سه،چهار..خواب رفتم.صفر بود و من.خنده های اون زن.جسم مرد رو مثل جنازه دنبال خودش می کشید.چه خواب رمانتیکی.از خواب بیدار شدم.خندیدم با صدای بلند مثل اون زن.از خوابم خوشم اومده بود.

دم در ایستاده بود.می گفت بزرگترین اشتباه زندگیشو کرده.و اینکه باید اونو ببخشم...هه...گفته بودم یکی به نفع من.بایدی وجود نداشت کوچولو.قیافه آدمهای دل رحم و به خودم گرفتم و با ناله گفتم....

.ـــ من هم بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم.باید منو ببخشی...درو بستم.سارا می خواست اونو ببینه.بی تابی کرد.گفتم هیس..می خوام برات از خوابی که دیدم بگم.من خواب دیدم.من و تو ، تو یه دشت پر گل...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 توهم

 

چرا اینجوری نگاهم می کنی.مگه حرف بدی زدم.خب می خوام برم.مثل همه آدمها که یه روز خسته میشن و همه چیزو می زارن و میرن.مثل من که خیلی وقته خسته شدم اما نمی دونم چرا همه چیزو نمی زارم و برم.

از جلوی آینه رفتم کنار.ازش بدم میاد.از حرف زدنش.از راه رفتنش.از خنده هاش و عصبانیت های همیشه اش.از اینکه تا میام حرف بزنم،منطقم و به هم میریزه.از اینکه مدام تحقیرم می کنه.چرا نمیرم.اینو خوب می دونم که اون هم بدش نمیاد ،من برم.وقتی این حرفها رو میزدم،گریه ام گرفت.چه خوب که میشد گریه کرد.از اینکه همیشه دنبال جایی تنها برای اشک ریختن می گشتم و پیدا نمی کردم،بیشتر گریم می گرفت.

می دونی حس می کنم خودم و گم کردم.حس می کنم تا حالا زندگی نکردم.حس می کنم یه موجود بی اهمیتم.حس می کنم تنهام.قبول کن که تنهام و هیچ جایی رو ندارم.خسته ام... لطف کن،سکوت کن.هیچی نگو.طاقت ندارم لب از لب باز کنی...

از جلوی آینه رفتم کنار...می خوام برم و نمی دونم کجا.می خوام فرار کنم و نمی دونم از چه.گریه ام گرفت.همیشه تا میام حرف بزنم گریه ام می گیره.

درو که باز کنه.شروع می کنه از کارهایی که کرده حرف می زنه و دوستهاش و من بیشتر احساس خفگی می کنم.بعد ازم غذا و چای می خواد.همه حرفهاش و گوش می کنم.غذا و چای رو حاضر می کنم،البته با یکم تاخیر و می خوابه.گاهی وقتها هم اگر خوصله داشته باشه با بچه ها سر و کله می زنه و ایرادهاشونو جمع آوری می کنه و در لحظه می کوبه تو سرم.من سکوت می کنم همیشه.گاهی هم می گه دوستت دارم.من سکوت می کنم همیشه.

خواهرم میگه اگر فلان وفلان نکنی میره زن می گیره ها.خب بگیره.اگه حس می کنه براش کم گذاشتم بره بگیره.مگه میشه کسی رو وادار کرد کاری رو نکنه.مگه من تونستم به زور وادارش کنم که درکم کنه.که بفهمه منم آدمم...دردم چیه.

بخدا می گم.اینبار می گم که خسته شدم ،می خوام برم.می گم که نفسم داره می گیره.وقتی داشتم این حرفها رو می زدم،پاهام و می کوبیدم زمین و بلند تر از حد معمول گریه می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 سردرد

          حس می کنم ديگه نمی شناسمش.پير شده.چه حس بدی.آدمی که روزی براش از تنت می بريدی.اما حالا هر چی دلتو زير و رو کنی نشونی ازش پيدا نکنی.نمی تونم مثل قبل دوستش داشته باشم...نه.نمی تونم.هر چه زور ميزنم فايده نداره.کمرنگ شده.کوتاه شده.دوره...خيلی دور.انگار نيست.انگار نبوده.انگار...........من عاشق بودم.توهم نبود.من عاشق شده بودم اما...... دستمو نگير.  تنهام بذار......نگاهش اذييتم می کنه.

....می خوام ببينمت....ديدنش لذتی درد آوره ....که لذتش مثل الکل پريده و هر لحظه درد آورتر می شه...  

برای ديدنت امروز خسته ام.فردا خسته تر.برای ديدنت هر روز خسته ام.چه لحظه ها که نيازم بود و نبود.چه ساعتها که بايد می رسيد و نرسيد.تنور...نون...داغ...؟ آه واقعا چته؟ مگه نمی خواستی هميشه کنارت باشه.مگه نمی خواستی عشقشو ثابت کنه.حالا می خواد بکنه.ديگه چی می خوای.......حالت خوبه؟.....صداش برام غريبه است.نمی تونم نگاهش کنم.       

دوستم نداری..........چرا.دارم اما يه کم خسته ام. تا کی خسته ای............. نمی دونم.شايد تا هميشه. حالم خوب نيست. ........... من هيچ وقت نخواستم آزارت بدم...هه...دلم می خواد بهش بگم وقتی به آخر خط می رسيم ديگه چه فرقی می کنه که نييتت بد بوده يا خوب.مهم اينکه که تو هی شمشيرتو توی هوا چرخوندی و هر دفعه نوک تيزش يه جای تنمو زخمی کرده.من به آخر خط رسيدم.نمی گم......ازمن دلخوری......نه........يعنی چی........يعنی سردرد.سردرد دارم.... درد می پيچه تو حجم تنم.بعد بغض.مثل هميشه اشکها گرم از گوشه چشمم پايين مياد.تنور...داغ...نون.. انگار همه چيز بازی بود.خواب بود.چقدر دوستش داشتم وقتی مردونه به شروع بيست سالگی ام پا گذاشت ....ومن گم شدم تنها و سردرد..بيشتر از اونکه عميق لذت ببرم. عميق درد کشيدم.....تو همه چيز و خراب کردی....ميشه همه چيزو فراموش کرد.از اول شروع کرد.........اون چی فکر می کنه .من ديگه اون بيست ساله عاشق و پرشو ر نيستم که بتونم همه زندگيمو توی يک مرد به اسم تو خلاصه کنم و ضرب کنم در بی نهايت.با تو.فقط تو.همه چيز تو.... العان اصلا مطمئن نيستم که عشق وجود داره يا من دلم و گم کردم يا بيست سالگی انقدر زود تموم شد؟....خيلی خسته ام. بايد استراحت کنم.طولانی.احساس کهنگی می کنم.همه خاطرات من و او يکجا مثل يه توده وحشی بهم حمله کردن.نمی تونم مثل قبل خودمو به اون راه بزنم.روی بودنها و نبودنهای گاه و بی گاهش ملافه سفيد بکشم و جای خاليش هرروز وسيع و وسيع تر شه و من تنها گم شم تو اين وسعت.....  .همه جا سفيد شد.      

ــ ديگه ديره............اگه تو واقعا دوستم داشتی بايد صبر می کردی...هه...اون از دوست داشتن چی می دونه.صبر......چه کلمه دردناکی.....حالم خوب نيست.........زمانی تنها تجسم ديدنش دلمو از جا می کند.اما حالا انگار دلمو گم کردم.انتظار از آدم سنگ می سازه.شايد سنگ شدم.شايد.نه بی حس شدم.بی حس دوست داشتن.کرخت.وقتی از عشق برام می گه .انگار داره برام از آب و هوا حرف می زنه.هوای شرجی.گرم.سردرد.شايد بدون اجازه از دلم بيرون رفته...     

 ــ دوست دارم   

ــ نگو    

ــ چرا؟      

ــ نگو..............ديگه نمی شنوم . بگو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 ده و ده دقيقه

 

ـــ سلام..........می یاد .می شینه.لبخند می زنه.می دونم که چای می خواد.می یارم.می خوره.لبخند می زنه.یعنی ممنون.می شینم. روزنامه رو می دم دستش.خوشحاله که حرف اضافه نمی زنم.

شام آماده است.می کشم.صداش می کنم.میاد سر میز.لبخند می زنه.شروع به خوردن می کنه.بلند میشه.میره رو کاناپه دراز می کشه و چشم می دوزه به تلویزیون.خواب رفت.

میز شام و جمع می کنم.ظرفهارو می شورم.لباسهارو از ماشین در میارم.روی بند پهن می کنم.لباسهای شسته از قبل اونو بر می دارم.شروع می کنم به اتو کردن.یقه.سر آستین.خط اتو.چروکها...همه صاف میشن.می زارم رو رخت آویز.برای فردا که می خواد بره سر کار.سر کار انقدر کار می کنه که خسته می شه.کار آدم و خسته می کنه.خیلی... داغ می کنم.می خوابم.

چشمهام و باز می کنم.از جام بلند می شم.می رم به سمت کاناپه.دراز می کشم.چشمهام و می بندم.باز می کنم.مثل برق از جام بلند می شم.طرف آشپزخونه.تموم کابینت ها رو خالی می کنم.ظرفشویی  رو پر می کنم و لیوانها رو همراه سفید کننده می ریزم توش.کف و دستمال رو بر می دارم و می کشم به در و دیوار کابینت ها.همه ظرفها رو به صف می کنم کنار ظرفشویی.لیوانها رو در میارم.یه سری دیگه.بعد قابلمه ها رو می شورم و دونه دونه بشقابها و قاشق ها و چنگال ها و همه چیز.سبد ظرفشویی پر شده.خشک می کنم  و همه رو به ترتیب می زارم سر جاشون.تا عصر همه کابینت ها رو به راه شده.

در تمام این مدت تنها چیزی که می دونستم این بود که هفته پیش هم این کارو کردم.خسته شدم.خب خستگی خوبه.دراز می کشم رو کاناپه.به خودم می قبولونم که خونه خاک گرفته و دست به کار میشم می افتم به جون وسایل خونه.همه چیزو  با دقت دستمال می کشم.بعد جاروبرقی.زیر تخت.روی مبل.پرده ها.به روی خودم نمیارم که دیروز هم این کارو کردم.

اوه وقت کم آوردم.چه خوب.می رم تو آشپزخونه.گوشت و می زارم تو زودپز.برنج و خیس می کنم.ظرفشویی رو پر می کنم.کاهو رو پرپر می کنم.سالاد دوست داره.یک ساعت می گذره.غذا آماده است.ده و ده دقیقه است.العان می رسه.چای رو دم می کنم.میرم تو اتاق.لباسمو عوض می کنم.رژ می زنم.دوست داره.نه.نمی دونم.خب شاید هم دوست نداره.

صدای باز کردن در.وارد می شه..

ـــ خسته ام.

یعنی چای می خواد.میارم.لبخند می زنم.

ـــ شام آمادست.میای.

معلومه که میاد............ـــ همون غذایی که دوست داری.

لبخند می زنه.می شینه و شروع به خوردن غذا می کنه و سالاد که دوست داره.نگاهش می کنم.طولانی.می گه غذاتو بخور...هه...اگه سرشو بالا می اورد،میدید که اصلا غذا نکشیدم.خب.حتما مهم نیست.از سر میز بلند می شم.روی کاناپه دراز می کشم.چشم می دوزم به تلویزیون.از آشپزخونه میاد بیرون.از جام بلند می شم.آخه جای اونه.دراز می کشه روی کاناپه.داره فوتبال نگاه می کنه.

ـــ میوه داریم 

ـــ نه.نداریم

لبخند نمی زنه.

ـــ بهت گفتم که بخری

ـــ صد دفعه گفتم من چیزی نمی خرم.زنگ می زنی میارن.پول که تو خونه گذاشتم.

آب دهنم وقورت می دم.چهره اش خیلی خشمناک بود.

می رم تو آشپزخونه.میز شام رو جمع می کنم.ضرفهارو می شورم.میز و دستمال می کشم.وقتی میام بیرون،خوابه.

میرم رو تخت.دراز می کشم.به کتابها نگاه می کنم.دیوار.بر می دارم و شروع می کنم به خوندن.ما را در اتاق دنگال سفیدی هل دادن.سعی میکنم متمرکز شم رو کلمات.از نویسنده بدم میاد.مهم نیست.نمی دونم چرا بدم میاد.اینم مهم نیست.نسبت به حروفش احساس خوبی ندارم.چشمهایم را روشنایی زده بود و به هم می خورد.اون هم لابد همینطوری و بدلایل الکی از من بدش میاد.بعد یک میز و چهار نفر را پشت آن دیدم.مثلا شاید از حالت صورتم حرصش می گیره.اینها غیر نظامی بودند و کاغذ هایی رو وارسی می کردند.و شاید هنوز عاشق دختر همسایه است.زندانیان دیگر را ته اتاق جمع کرده بودند.خواب رفتم...

صبح شده.روز تازه ای نیست.خب امروز شاید بهتره پدر و مادرش و دعوت کنم.نه.سه روز پیش بود،که اونا رو دعوت کردم.هان کابینت ها.اوه نه.جارو برقی.اوه.نه.لباسهاش هم اتو کردم و چیزی باقی نمونده.چشمهامو محکم می بندم.تنها کاریه که می تونم بکنم.دو ساعت و نیم میشه که با سماجت روی تخت دراز کشیدم و ادای کسی رو که خوابه در میارم ...

ساعت هشت و نیمه.وای دیر شد.شام واون.ده و ده دقیقه.از جام می پرم.آشپزخونه.مرغ و فریزر.زودپز و پیاز و توش خرد می کنم.آب میریزم و روی گاز.برنج و خیس می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 

تو

نه نمی شه.همه چيز خسته کننده است.اين اتاق ، اين هوا، اين لبخند و تو و باور کن همه چيز دچار روزمرگی ای شده که خاص توئه و مطلوب تو و من دچار ياس هميشگی دستهای توئم.از تو هيچ کاری بر نمياد و هيچ چيز من و از اين تکرار خالی نمی کنه و تو رهام نمی کنی حتی تو خلوتم............ببين تو ذهنم چهار تا نقطه است که دارند می دوند دنبال هم و يکيشون تويی و تو دلم و تو حرفم و تو موهام و همه جا هستی و چقدر دلم می خواد يه روز چشمهامو باز کنم و ببينم تو نيستی.يعنی بودی ولی حالا نيستی و ديگه هيچ وقت هم نيستی و چه خوب که نيستی و تو و تو و اين من تو خالی...

همه کراواتها بسته به گردن توئه و همه پيرهنها تن تو رو پوشونده و همه عکسها چهره توئه و همه چيز تويی و همه جا تويی و مثلا منم خسته شدم از تو و تو هم باور می کنی که حالم ازت به هم می خوره و منم فکر می کنم بهت کلک زدم چون تو دلم خيلی دوست دارم.پس من خيلی آدم باهوشی ام و تو احمقی و من عاشقم و همه چيز خاليه ، تو و من و جای تو...

 تو و تو و تو و هميشه تو و همه جا تو وهمه چيز گره خورده به تو و چرا همه جملات من ختم می شه به تو....

از پله ها ميرم پايين.تو همراهمی.در و باز می کنم.ميرم تو خيابون.يه عالمه تو در حال حرکت.تو از چپ به راست ، تو از راست به چپ و تو ايستاده کنار خيابون و تو در باجه تلفن و تو با من .وارد بانک می شم.تو همينطور تکرار شدی پشت ميزها.صدای تو ازم دفترچه می خواد.دستهای تو بهم پول ميده.خريد ميکنم از تو و با تو.بر ميگردم خونه...

نمی دونم دو ساعت پيش بود يا دو ماه يا دو سال يا...نمی دونم تو اومدی نشستی.لبخند زدی.ترسيدم.تو چشمهات خوندم که ديگه قراره نباشی.نه دو ساعت.نه دو ماه.نه دو سال.شايد هيچ وقت نباشی و تو می خوای بری که دفاع کنی و تو بايد بری و تو نبايد تامل کنی و تو گفتی درنگ جايز نيست و من حتی نگفتم که نری و گريه کردم که بمونی و تو گفتی بچه نشو و اينکه شايد بری اون بالا بالا ها و تو گفتی من برای همه چيز خودمو آماده کنم..............و تو رفتی و نفهميدی تا کجا رفتم.تا صبح تا درد تا مرگ و همه چيز صفر بود.روی خط .روی من.روی تخت.کنار پنجره...

و فقط يک بار نامه ات اومد و فقط صد بار نامه ات و خوندم و بعد فقط منتظر نامه بعدی بودم و هيچ چيز ديگه به دستم نرسيد و صفر روی دستهام بود، روی لبهام ، صفر اشک شد و از چشمهام اومد پايين ولی نامه ات نيومد و تو قول داده بودی نامه بدی و نامه بدی و قول داده بودی و لی ديگه هيچ وقت نبودی که نامه بدی و قول بدی و تو وتو....

اين همه تو..نگاه کن اين بی انصافی نيست.....                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم